آخر می آیی..!
نمی دانم چه احساس غریبی است که گاه و بی گاه ه سراغم می آید و مرا مانند کاغذ باطله مچاله می کند. حس از دست دادن تو، حس در کنار تو نبودن و این احساس زمانی مرادر بر می گیرد که تو در کنارم نباشی و تو را فراموش کنم…
آقای من!
از شما چه پنهان، بعضی وقت ها دلم آن چنان هوای تو را می کند که دوست دارمبه سراغ عقربه های ساعتم بروم و آن را کندتر به حرکت درآورم تا این حس و حال را از دست ندهم. هروقت دلم می گیرد به خودم می گویم: یوسف می دانست تمام درها بسته هستنداما دنبال درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد..
اگر تمام درهای دنیا هم به رویم بسته شد دنبال درهای بسته بدوم…. چون خدای من و یوسف یکیست و روزی آقایم می آید..آری او می آید و او می آید..
مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
پیش طبیب آمدهام، درد میکشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمیکنم
حق میدهم که بنده دنیا کنی مرا
من، سالهاست میوه ی خوبی ندادهام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا
آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم ؛ تو آینهای گم نمیشوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانهات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا
*علی اکبر لطیفیان*