یابن الحسن، دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم
مهدی جان : مرا هزار امید است و هر هزار تویی
یابن الحسن :در کوره راههای تنهاییم وقتی سر به دیوار غربت می نهم قلبم نجوای آرام نام تورا دارد.
وقتی دلم دلتنگ چشمهایت میشود سربه بیابان جمکران می گذارم وبا تمام وچود صدایت می کنم .
آقای من :می گویند شبهای جمعه کربلایی وقتلگاه سالار شهیدان معیا د گاه شبهای جمعه توست. پس
مرا چه می شود که شب جمعه در کنارت بودم اما نیافتمت.
آقا جان!بین الطلوعین صبح آدینه در بین الحرمین مدینه هم دنبالت گشتم اما نبودی….!
به هرجایی که دانستم تو ماوا می کنی آنجا قدم در آ ن زدم اما از آنجا هم گذر کردی
کم کم یقین بر من مسلط می شود که آقا هست تو نمیبینی…!
ارباب هست تو چشم بسته ای …!
آئینه شو جمال پری طلعتان طلب جاروب ساز خانه سپس میهمان طلب
اما عزیز فاطمه :
به فرزند رها شده ای می مانم که در آشوب سرای امروز تنها مانده ونمی داند چه کند !آقا دستم را
نگیری گم می شوم . اگر راه نشانم ندهی سر از بیراهه در می آورم ….
تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد حیف با شد که تو باشی ومرا غم ببرد
کاش ندای اَنَا بَقیَةَ الله تو عالم گیر می شد
برای آمدنت انتظار کافی نیست دعا واشک ودیلی بیقرار کافی نیست
تو خود دعا کن ای ماه من که برگردی دعای این همه شب زنده دار کافی نیست