دلنوشته یک طلبه
گرمیسر نشود بوسه زدن پایش را هر کجا پابنهد بوسه زنم جایش را
مدتهاست که برایت مینویسم وتنها دلخوشیم این است که تو نوشته هایم را
میخوانی وتو میدانی که زندگی ما پر از ناگفته هاست.
پر از چیزهای ناگفته ای که شاید روزی گفته شودو شاید هم به همراه آدمی
در خاک مدفون گردد. حرفهایی که شاید گفتن آن دل را سبک وآرزوهای
نه چندان بزرگ را تحقق بخشد.
مهدی جان!
تویی که زندگی را به کام بعضی ها تلخ وشیرین می بینی .
ای عزیز!
میخواهم بگویم که دلم شکسته است ولی میترسم که دروغ گفته باشم.
تا جایی که من می دانم ارزش وبهای دل شکسته بیش از اینهاست .
ارزشی که هیچوقت دل من آنرا پیدا نمی کند وباز هم این دل چه ها میکند.
انسان را از دنیایی پوچ وتوخالی وفریبنده به خانه های خراب شده ی دل
میبرد وبار محنت بر دوشش می نهد و درد ورنج را بر او تحمیل میکند تا
به او بفهماند که ای موجود زنده تو یک انسان هستی.
اما آقای من!
هر روز که از این دنیا می گذرد جهنمی برای خویش می سازم که تمام
وجودم را در آتش شعله ور می کند و در شعله های سرخ خویش
می سوزاند.
و از خانه های آباد دلم خرابه ای می سازم که شاید د آرزوهایم امید دیدار
داشته باشم.
مهدی جان!
من در فردای قیامت هیچ چیز باارزشی ندارم که تقدیم خدا کنم و شاید هم
دریغ از یک قطره اشک، و چقدر شقی وبدبختم.
وباز میخواهم بنویسم:
از غم،جدایی، بی کسی ، غربت و از یک قلب خسته وشاید هم یک قلب
شکسته!
ای مهربان!
اکنون تو هستی که نوشته هایم را میخوانی وآن را از چشمان پر رازت
میگذرانی و اگر نگاه مهربانت همدم نوشته هایم نمی شد هرگز قلبم را
با تو یک صدا نمیکردم وآوایم را هیچگاه به گوش تو نمیرساندم وبغض
های کهنه شده را که نشانه هایی از غم داشت با قطرات اشکهایم آ شنا
نمی ساختم. اگر دلت می خواهد نوشته هایم را نخوانی نخوان!
ولی این را بدان که من همیشه برایت می نویسم وبرایم کافیسیت که فقط تو
بخوانی. . .